دست نوشته

یکی بود یکی نبود

به نام خدا

یکی بود یکی نبود

غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود

توی این دنیای بزرگ

زیر آسمان آبی و هفت رنگ خدا

توی یک روز سرد زمستونی

دختر  کوچولو متولد شد

اسم آن دخترک زیبای مو طلایی و سفید اسمش  رو گذاشتند "نفس"

دخترک قصه ما نفس مامان و بابا شد

 خیلی خوشگل بود

نیرو های خالق العاده ای هم داشت

می تونست با نگاهش اجسام رو جا به جا کنه

دختر کوچولوی نازنین قصه ما خیلی مهربون بود 

یک روز  مامادرش تصمیم گرفت نفس خانم رو بفرسته مهد کودک

نفس  هم با ورودش به مهد کودک و رو به رو شدن با دختر بچه های همسن خودش

که خیلی با اون فرق داشتن خیلی دچار ناراحتی شد

نفس رفته رفته و کم کم گوشه گیر شد دختر اجتماعی قصه ما

از جامعه گریزان شد

هر روز برای رفتن به مهد کودک بهانه می آورد چون اونجا بچه ها اذیتش می کردند



ادامه دارد

نظرات (3)
سلام هستی جان

خوبی؟

همین که قلم بدست شدی وشروع به نوشتن کردی نشون دادی که می تونی با مطالعه بیشتر ویاد گرفتن تکنیکهای داستان نویسی کارهای خوب وکم نقصی ارایه بدی.

برات آرزوی موفقیت دارم

پاسخ:
سلام مهربون پدر خوبید؟
ممنون من خوبم ولی نوشته ام اصلا راضیم نمی کنه
ممنونممممممممممم
ببین داستان نویسی با داستان تعریف کردن فرق داره .
شما الآن داستان تعریف کردی که خیلی هم خوبه.
اما داستان ننوشتی . بلکه آنچیز را که میخواستی تعریف کنی همانطور نوشتی.
برای همین هم نوشتن داستان های عامیانه خیلی مشکل تره .
پاسخ:
بله چشممممممممممم
امتیاز: 0 0
همونطور که خودت گفتی داستانت ایراد های زیادی داره.
گرچه قابل فهمه.
1- نوشتارت علامت نوشتاری نداره. مثل نقطه،کاما، علامت تعجبو...
2-سفید به مثال سفید برفی لزومی نداره یا سفد یا سفید برفی. به مثال هم غلطه (فقط در داستانهای عامیانه وشفاهی میاد)
3-بابائی نداریم یا مادر و پدر یا مامان و بابا
4-باچشم ها نمیشه اجسام رو جابجا کرد باید بگی با نگاهش
5-تکرار در کلمه دختر یا دخترک قصه ی ما
6-دچار ناراحتی شد جمله ی غلطیه . باید بنویسی ناراحت شد .
7- نفس جون در داستان نداریم. نامه نیست که
8-یا رفته رفته یا کم کم هردو مجاز نیست
9- دختر اجتماعی ... قبل از اون باید به اجتماعی بودنش اشاره می کردی .وگرنه کسی نمی دونه اجتماعی بوده یانه.
10-دخترکی -یعنی دختر کوچک - پس کلمه کوچولو زیادیه.
11- باید می نوشتی :
دختری کوچک متولد شد. دختری سفید مثل برف با موهای طلایی که اسمش را گذاشتند"نفس".

12-یک روز که مامان... ادامه ی جمله شما اشتباست.
در صورتی که همین ادامه را می خواهی ، آن -که- را قبل از مامان باید برداری.
در ضمن نباید بگی مامان .باید بگی :
یک روز، مادرش تصمیم گرفت تا...
این تا اینجای قضیه تا ببینیم بعد چه ار می کنی.
پاسخ:
ممنون از انتقاد هاتون
امتیاز: 0 0
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.