دست نوشته

امروز یک خبر بد شنیدم

سلام بابا

امروز شنیدم مهمون جدید براتون اومده

ما هم دوباره عزادار شدیم

بابا جون از دایی محمد باقر خوب پذیرایی کنید

توی این سال هایی که نبودی برام جای خالیت رو پر کرده بود

دلم خیلی غم داره

خیلیییییییییییییییییییییی

دلم می خواست بمیرم

درسته دایی خونیم نبود

اما عین داییم بود 

نه اصلا جای بابای نداشته ام بود

دلم نمی خواست اینجوری بشه

دلم می خواست عروسی مو ببینه که خیلی دلش می خواست ببینه

دلش می خواست بچه هامو ببینه

دلش می خواست خوب شه روی پاهاش دوباره وایسه 

دوباره بتونه راه بره 

بره محله قدیمشون 

لعنت به این زندگی لعنت به این دنیا لعنت به این روزگار

تووووووووووووف

دایی توی این شش هفت سال که روی تخت بودی خیلی بد آوردی

جوون از دنیا رفتی

دلم کباب شد امروز

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.